خرید بک لینک
من همون دخترکی هستم که به همه رو میکردم و میگفتم "هه! عشق؟عاشقی؟حالتون خوش نیست" اما همین امروز بابت یک رابطه عاشقانه اشکهام بین نماز خوندن جاری شد و تا انتهای نماز ریخت...! به خدا گفتم آخه من که تو ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرشان جعفری تاريخ: دوشنبه 12 فروردين 1398 ساعت: 20:42

عجیب غمگین مینوازد انگار که ماجرای زندگی ام را برایش تعریف کرده باشم و آهنگ بی کلام پشت این فیلم تراژدی را انتخاب کرده... همین چند دقیقه پیشتر به برادرم گفته م "بنظرت من چیکار کردم که ته آرزوهام اینجادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرشان جعفری تاريخ: يکشنبه 21 بهمن 1397 ساعت: 10:31

توی خوابگاه، روی تختم پلاس شده ام جزوه های اصول و مهارت پرستاری را به دورم پخش کرده ام و بعد از لغو امتحان پرت کرده ام آن طرف آهنگ سالار عقیلی را گوش میدهم و زمزمه میکنم : "مدامم مست میدارد، فریبِ چادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرشان جعفری تاريخ: دوشنبه 8 بهمن 1397 ساعت: 3:54

اینجا هوایش هر چقدر گرم و کشنده است، سرمایش هم به همان اندازه استخوان سوز و نابود کننده است! کمی سرما خورده ام و الآن سر کلاس و فیزیولوژی و نشسته ام پسرِ درس خوان کلاسمان دارد سیمینار میدهد! عده ای از بچادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرشان جعفری تاريخ: چهارشنبه 5 دی 1397 ساعت: 0:59

و من امروز 20 ساله شدم!

+عدد 20 کمی مرا تکان داد!

+مادرم خندید و گفت، کی 20 سالت شد؟!

+برادرم گفت راستی آرزو کردی؟! و من داشتم به آرزوهایی فکر میکردم که تمام 17،18،19سالگی خواسته بودمشان و اکنون در 20 سالگی شاهد مرگ تمامشان بودم!


برچسب: نویسنده: آرشان جعفری تاريخ: سه شنبه 13 آذر 1397 ساعت: 10:11

باور کن اینجا، همان که تکه ای از وجود خودت هست دارد نفس های آخرش را میکشد! اگر اینجا کمکش نکنی برای همیشه تمام میشود... دارد له میشود، نفس هایش به شماره افتاده و منتظر توست!! چشمانش از همیشه خیس تادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرشان جعفری تاريخ: سه شنبه 13 آذر 1397 ساعت: 10:11

میرم و سالی یه بارم نمیام که حتی چشمام بهت بخوره!
چطور روت میشه اسم پدر رو یدک میکشی؟!
به والله که از این بعد هر کی گفت پدرت؟ میگم مُرده!

برچسب: نویسنده: آرشان جعفری تاريخ: سه شنبه 13 آذر 1397 ساعت: 10:11

خیلی باید بنویسم اونقدر که نمیدونم از کجا باید شروع بشه و به کجا ختم بشه! از رشته ای که قبول شدم از شهری که قبل اعلام نتایج با "ح" التماس میکردیم قبول شم و صبح که بیدار شدم همون شهرو توی قبولیم دیدم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرشان جعفری تاريخ: سه شنبه 13 آذر 1397 ساعت: 10:11

دارم وسایلامو میذارم تو چمدون و اشکام مانع میشه بقیه شونو جا بدم سخت ترین تجربه زندگیم رو دارم میکنم صبحا دیگه با صدای مامانم بیدار نمیشم روزا دیگه با برادرم پرسه نمیزنم و نمیخندیم بابام دیگه هی صدام ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرشان جعفری تاريخ: سه شنبه 13 آذر 1397 ساعت: 10:11


+اولین شبی که دارم کیلومترها دورتر از خانوادم میخوابم
+گریه های بابام! اشکای مامانم!
+بر عکس تمام طول روز که از بغض خفه شده بودم، شب آرومی رو دارم سپری میکنم!و حالم بد نیست!
+نمیدونم چی بگم دیگه!
بقیش برای بعد...


برچسب: نویسنده: آرشان جعفری تاريخ: سه شنبه 13 آذر 1397 ساعت: 10:11

چرا اینجا ن مینویسم,؟!

قرار بود زیاد بنویسم...!

اتفاقای عجیب خیلی افتاده...!


برچسب: نویسنده: آرشان جعفری تاريخ: سه شنبه 13 آذر 1397 ساعت: 10:11

کاش زمان همینجا متوقف میشد من توی اتاق گرمم، صبحونه میخوردم، موزیک دلخواهم رو گوش میدادم و شرشر بارون رو از پنجر تماشا میکردم... من کتاب کافکا در کرانه رو میخوندم... و ظهر مامانم غذای دلخواهم رو درسادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرشان جعفری تاريخ: سه شنبه 13 آذر 1397 ساعت: 10:11

دانشگاه! رشته! ناراضی بودن! فکر کنکور مجدد! خونه! دل کندن از اینجا و یکشنبه رفتن! دیوانگی! کردستان! سنندج! اختلاف مذهب! اولین دیدار! 1300km راه!خانواده! حس درونی! وای خدا من دارم دیوونه میشم.... همه ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرشان جعفری تاريخ: سه شنبه 13 آذر 1397 ساعت: 10:11

اگر یک اپسیلون عقل داشتم منتظرت نمیشدم! ولی خب دقیقا یک اپسیلون عقل ندارم...! [وی دست های خود را رو به آسمان بلند میکند و دعا میکند پزشکی همان شهر "او" قبول شود :D ]

برچسب: نویسنده: آرشان جعفری تاريخ: يکشنبه 17 دی 1396 ساعت: 14:15

بیدار میمونم و کارای نکردمو انجام میدم! و میدونم خیلی لذت بخش تر از خوابیدنه!

برچسب: نویسنده: آرشان جعفری تاريخ: دوشنبه 11 دی 1396 ساعت: 12:06

صفحه بندی