چه باشی، چه نباشی غم تو جان مرا، جان مرا میگیرد!
-
تاریخ: 1398/1/12 ساعت: 20:42
من همون دخترکی هستم که به همه رو میکردم و میگفتم "هه! عشق؟عاشقی؟حالتون خوش نیست" اما همین امروز بابت یک رابطه عاشقانه اشکهام بین نماز خوندن جاری شد و تا انتهای نماز ریخت...! به خدا گفتم آخه من که تو
آنچه جان کند تنم عمر حسابش کردند...!
-
تاریخ: 1397/11/21 ساعت: 10:31
عجیب غمگین مینوازد انگار که ماجرای زندگی ام را برایش تعریف کرده باشم و آهنگ بی کلام پشت این فیلم تراژدی را انتخاب کرده... همین چند دقیقه پیشتر به برادرم گفته م "بنظرت من چیکار کردم که ته آرزوهام اینج
آخ بازم غر بزنم که دلم گرفته اینجا!
-
تاریخ: 1397/11/8 ساعت: 3:54
توی خوابگاه، روی تختم پلاس شده ام جزوه های اصول و مهارت پرستاری را به دورم پخش کرده ام و بعد از لغو امتحان پرت کرده ام آن طرف آهنگ سالار عقیلی را گوش میدهم و زمزمه میکنم : "مدامم مست میدارد، فریبِ چ
و من که سر کلاس فیزیولوژی اشک میریزم!
-
تاریخ: 1397/10/5 ساعت: 0:59
اینجا هوایش هر چقدر گرم و کشنده است، سرمایش هم به همان اندازه استخوان سوز و نابود کننده است! کمی سرما خورده ام و الآن سر کلاس و فیزیولوژی و نشسته ام پسرِ درس خوان کلاسمان دارد سیمینار میدهد! عده ای از بچ
#به_وقت_20_سالگی
-
تاریخ: 1397/9/13 ساعت: 10:11
و من امروز 20 ساله شدم! +عدد 20 کمی مرا تکان داد! +مادرم خندید و گفت، کی 20 سالت شد؟! +برادرم گفت راستی آرزو کردی؟! و من داشتم به آرزوهایی فکر میکردم که تمام 17،18،19سالگی خواسته بودمشان و اکنون در 20 سالگی شاهد مرگ تمامشان بودم!
بین این مردم عاشق کُش معشوقه فروش.... مگذارم مگذارم مگذارم مگذار!!
-
تاریخ: 1397/9/13 ساعت: 10:11
باور کن اینجا، همان که تکه ای از وجود خودت هست دارد نفس های آخرش را میکشد! اگر اینجا کمکش نکنی برای همیشه تمام میشود... دارد له میشود، نفس هایش به شماره افتاده و منتظر توست!! چشمانش از همیشه خیس ت
چقد بگم ازت متنفرم؟ چقدر؟!
-
تاریخ: 1397/9/13 ساعت: 10:11
میرم و سالی یه بارم نمیام که حتی چشمام بهت بخوره! چطور روت میشه اسم پدر رو یدک میکشی؟! به والله که از این بعد هر کی گفت پدرت؟ میگم مُرده!
یادم باشه اینجا رو ول نکنم!
-
تاریخ: 1397/9/13 ساعت: 10:11
خیلی باید بنویسم اونقدر که نمیدونم از کجا باید شروع بشه و به کجا ختم بشه! از رشته ای که قبول شدم از شهری که قبل اعلام نتایج با "ح" التماس میکردیم قبول شم و صبح که بیدار شدم همون شهرو توی قبولیم دیدم
خوابگاه!
-
تاریخ: 1397/9/13 ساعت: 10:11
دارم وسایلامو میذارم تو چمدون و اشکام مانع میشه بقیه شونو جا بدم سخت ترین تجربه زندگیم رو دارم میکنم صبحا دیگه با صدای مامانم بیدار نمیشم روزا دیگه با برادرم پرسه نمیزنم و نمیخندیم بابام دیگه هی صدام
امروز!
-
تاریخ: 1397/9/13 ساعت: 10:11
+اولین شبی که دارم کیلومترها دورتر از خانوادم میخوابم +گریه های بابام! اشکای مامانم! +بر عکس تمام طول روز که از بغض خفه شده بودم، شب آرومی رو دارم سپری میکنم!و حالم بد نیست! +نمیدونم چی بگم دیگه! بقیش برای بعد...
برمیگردم و مینویسم
-
تاریخ: 1397/9/13 ساعت: 10:11
چرا اینجا ن مینویسم,؟! قرار بود زیاد بنویسم...! اتفاقای عجیب خیلی افتاده...!
اندر حکایات ما!
-
تاریخ: 1397/9/13 ساعت: 10:11
کاش زمان همینجا متوقف میشد من توی اتاق گرمم، صبحونه میخوردم، موزیک دلخواهم رو گوش میدادم و شرشر بارون رو از پنجر تماشا میکردم... من کتاب کافکا در کرانه رو میخوندم... و ظهر مامانم غذای دلخواهم رو درس
شاید جنون!
-
تاریخ: 1397/9/13 ساعت: 10:11
دانشگاه! رشته! ناراضی بودن! فکر کنکور مجدد! خونه! دل کندن از اینجا و یکشنبه رفتن! دیوانگی! کردستان! سنندج! اختلاف مذهب! اولین دیدار! 1300km راه!خانواده! حس درونی! وای خدا من دارم دیوونه میشم.... همه
بیچاره عاشقی که شود مبتلای چشم ...
-
تاریخ: 1396/10/17 ساعت: 14:15
اگر یک اپسیلون عقل داشتم منتظرت نمیشدم! ولی خب دقیقا یک اپسیلون عقل ندارم...! [وی دست های خود را رو به آسمان بلند میکند و دعا میکند پزشکی همان شهر "او" قبول شود :D ]
بله دیگه!
-
تاریخ: 1396/10/11 ساعت: 12:06
بیدار میمونم و کارای نکردمو انجام میدم! و میدونم خیلی لذت بخش تر از خوابیدنه!
خرابم میکنی هر دم...خرابی با تو می ارزد!
-
تاریخ: 1396/10/6 ساعت: 2:03
همسن خودم بود D: خنده های از سر شوق ^_^ پروسه جدیدی در راه است و من مصمم تر از قبل!
دل تو را می طلبــــد دیده تو را می جوید!
-
تاریخ: 1396/10/6 ساعت: 2:03
وقتی با وجود سر درد شدید و خستگی بعد از کلاس میای خونه و درس میخونی !!چون میدونی موفقیت هیچ وقت توجه نمیکنه خسته بودی یا کم خوابیدی! مرسی خودم جان!پیشرفت رو دارم حس میکنم... اگر بدونی چقدر میخوامت هدف! وxاین حس رو در من تشدیدتر هم میکنه!!
و روزگاری مخاطب داشتند شعرها . . .
-
تاریخ: 1396/9/23 ساعت: 10:49
و مرا تنگ در آغوش کشید/بغضمان زود شکست/بیخ گوشم میگفت:"آخرین دیدنمان بود عزیز"/بوسهای بر سر پیشانی و بعد/دل من سخت شکست/دل او سخت گرفت/چشم میگفت بمان، پا میرفت... #مهدی_یوسفی_سعید .
از اینجا میروم تا شهر فرداهای نامعلوم!
-
تاریخ: 1396/9/23 ساعت: 10:49
خلاصه اش را بگویم بودنت شاید خوب باشد! شاید روزهای بارانی را زیباتر کند! شاید شب های مهتابی را دلربا تر کند و شاید عصر های جمعه را قابل تحمل تر کند! نمیدانم چه میشود؟گذر زمان همه چیز را دگرگون میکند نزدیکترین هایت را دور میکند و دورترین هایت را نزدیک! عشقت را به تنفر تبدیل میکند و تنفرت را به عشق......
اگر قاضی بودی!!
-
تاریخ: 1396/9/11 ساعت: 1:33
- چرا کشتیش؟ + دلم برای شما تنگ شده بود آقای قاضی